FarsForum   

بازگشت   FarsForum > انجمن مقالات علمی > مقالات

تبليغات تبلیغات

صفحه اصلی               تماس با مدیریت وب سایت


پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 12-06-2010, 12:57 PM   #1
shahab.nadimi
مدیرگروه سایت
 
shahab.nadimi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 40,211
Thanks: 46
Thanked 113 Times in 105 Posts
Rep Power: 10 shahab.nadimi is on a distinguished road
shahab.nadimi به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض اشعار عاشورايي , شعر عاشورايي


اشعار عاشورايي
غزل آتش


خوني چکيد و حنجرة خاک جان گرفت بغضي شکست و دامن هفت آسمان گرفت

آ بــي که دستبــوس عطش بود شعلــه زد آتش، سراغ خيمة رنگيــن کمــان گـرفت

ا بــري براي گريــه نيامــد ولـي ز سنــگ خون، غنچه غنچه خاک تو را در ميان گرفت

« اسبي ز سمت علقمه آمد » دگر بس است تيـــري امـــام آينــههــا را نشـــان گرفت

مانده است در حکايت اين سوگ، شعر من چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت

ا ز آخرين شراره چنين مي رسد به گوش: بايــد تقــاص عافيــت از کوفيــان گــرفت

« سيد ضياء الدين شفيعي »




به سوي کربلا

اي خميره تو از"هو"، اي قتيـل در محــرم از غم تو شعله ور شد گنبـــد عتيق عالــم

طبل و سنج مي نوازند ليل و النهار، درعرش حضرت مسيح رفته است بر صليب نوحه و غم

مي رسد به ناکجاها نوحه خواني ملائک سينه مي زند پيمبر، اشـک مي فشاند آدم

کربلا ! دگر تو در خويش خوني از خدا نداري گمشده گل من و تو، گم شده گل دو عالم

دجله و فرات! اسمي ذکر صبح و شام من شد اي حسين اسم من باش، اي حسين؛ اسم اعظم!

دل به سوي کربلا شد ناگهان، تبارک الله! ما طفيـل عشــق اوييــم صــل آله و سلــم

« صالح محمدي امين »




اي غبارت توتياي چشم ما اي کربلا


در محرم سينه ها غرق ملالي ديگر است جاري از چل چشمه دلها زلالي ديگر است

با حلولــش برنخيــزد جز فغان از عاشقان طاق ابروي محــرم را هلالــي ديگــر است

بس که لحظه لحظههايش سرخ و عاشورايي است سير شيون کردنش امر محالي ديگر است

لحظهاي با لحظههايش اشک حرمان ريختن نيست ناممکن ولي محتاج حالي ديگر است

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگــوار درغمش هر شيرخواري شير زالي ديگر است

چند روزي با علم ني اسبها را هي کنند کودکان را در محرم قيل و قالي ديگر است

هيچ کس چون ما نگيرد ماتم اين ماه را با محرم شيعيان را اتصالي ديگر است

تشنه يک سينهي سيرم، مرا بسمل کنيد بال بال مرغ بسمل، بال بالي ديگر است

عزتي گرهست جز" هيهات منَ الذِله" نيست درس عشق آموختن کسب کمالي ديگر است

هرچه داريم از حسين(ع) و عشق او داريم ما کربلا اي کربلا اي کربلا اي کربلا

« کيومرث عباسي قصري »


آنک پايان من ...

شور به پا مي کند خون تو در هر مقام ميشکفم بيصدا در خود هر صبح و شام

باده به دست تو کيست ؟ طفل جوان جنون پير غلام تو کيست ؟ عشق عليه السلام

در رگ عطشانتان ، شهد شهادت به جوش ميشکند تيغ را خندة خون در نيام

ساقي بي دست شد خاک زمي مست شد ميکده آتش گرفت سوخت مي و سوخت جام

بر سر ني مي برند ماه مرا از عراق کوفه شود شامتان ، کوفه مرامان شام

از خود بيرون زدم ، در طلب خون تو بندة حرّ توام ، اذن بده يا امام

عشق به پايان رسيد ، خون تو پايان نداشت آنک پايان من در غزلي ناتمام

«عليرضا قزوه »


تکيه در بوي شهادت

باز هم پژواک گام کيست اين ؟ برعلم ها موج نام کيست اين ؟

عقلها مست جنون کيستند ؟ عشق ها گريان خون کيستند ؟

بر علمها پارههاي دل چراست ؟ موج نام يا ابا فاضل چراست ؟

کوچه ها از دسته ها يک دست شد باد از بوي علم ها مست شد

«اندک اندک بوي مستان مي رسند اندک اندک بت پرستان مي رسند

کوچهاي از سينه هاتان واکنيد نک بتان با آبدستان ميرسند

دف زنان ، رقصان و واويلا کنان نرم نرمک بند گيسو واکنان

جانشان خم هاي پر خون آمده مويشان رگهاي بيرون آمده

بيخبر از بندها ، پيوندها دور اندازند ، گيسو بندها

بيخبر از عقلهاي خانگي عشق ميورزند با ديوانگي

تکيه در بوي شهادت ، بوي خون موج گيسو ، موج رگ ، موج جنون

يک طرف بوي علم ها مي وزد يک طرف طوفان غمها ميوزد

بازهم پژواک گام کيست اين ؟ برعلمها موج نام کيست اين ؟

«

طوفان

نخستين کس که در مدح تو شعري گفت آدم بود شروع عشق و آغاز غزل شايد همان دم بود

نخستين اتفاق تلختر از تلخ در تاريخ که پشت عرش را خم کرد يک ظهر محرّم بود

مدينه نه که حتي مکّه ديگر جاي امني نيست تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر درد آلود کسي که عطر نامش آبروي آب زمزم بود

دلش ميخواست ميشدآب شد از شرم،اما حيف دلش ميخواست صد جان داشت امّا بازهم کم بود

اگر در کربلا طوفان نمي شد کس نميفهميد چرا يک عمر پشت ذوالفقار مرتضي خم بود

«عليرضا قزوه »


خون پاکان

روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد بر خشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد

شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم خورشيد را بر نيزه گويي خواب ديدم

خورشيد را بر نيزه آري اينچنين است خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است

بر سخره از سيب زنخ بر مي توان ديد خورشيد را بر نيزه کمتر ميتوان ديد

در جام من مي بيشتر کن ساق امشب بامن مدارا بيشتر کن ساقي امشب

بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند مي ده حريفانم صبوري مي توانند

اين تازه رويان کهنه رندان زمينند با نا شکيبايان صبوري را قرينند

من صحبت شب تا سحوري کي توانم من زخم دارم من صبوري کي توانم

تسکين ظلمت شهر کوران را مبارک ساقي سلامت اين صبوران را مبارک

من زخمهاي کهنه دارم بي شکيبم من گرچه اينجا آشيان دارم غريبم

من با صبوري کينة ديرينه دارم من زخم داغ آدم اندر سينه دارم

من زخمدار تيغ قابليم برادر ميراث خوار رنج هابيليم برادر

يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه يحيي ! مرا يحيي برادر بود در چاه

از نيل با موسي بيابانگرد بودم برادر با عيسي شريک درد بودم

من با محمد از يتيمي عهد کردم با عاشقي ميثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان مي تنيدم در چاه کوفه واي حيدر مي شنيدم

بر ريگ صحرا با اباذر پويه کردم عمّار وش چون ابر و دريا مويه کردم

تاوان مستي همچون اشتر باز راندم با ميثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخي صبر خدا در جام دارم صفراي رنج مجتبي در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دير کردم من با حسين از کربلا شبگير کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشيد بر خشک چوب نيزه ها گل کرد خورشيد

فريادهاي خسته سر بر اوج مي زد وادي به وادي خون پاکان موج مي زد

بي داد مردم ما خدا ، بي درد مردم نامرد مردم ما خدا ، نامرد مردم

از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم زينب اسيري رفت و ما برجاي بوديم

از دست ما برريگ صحرا نطع کردند دست علمدار خدا را قطع کردند

نو باوهگان مصطفي را سر بريدند مرغان بستان خدا را سر بريدند

در برگ ريز باغ زهرا برگ کرديم زنجير خائيديم و صبر مرگ کرديم

چون بيوهگان ننگ سلامت ماند برما تاوان اين خون تا قيامت ماند برما

روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد برخشک چوب نيزهها گل کرد خورشيد

«علي معلم دامغاني »

shahab.nadimi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-06-2010, 12:58 PM   #2
shahab.nadimi
مدیرگروه سایت
 
shahab.nadimi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 40,211
Thanks: 46
Thanked 113 Times in 105 Posts
Rep Power: 10 shahab.nadimi is on a distinguished road
shahab.nadimi به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض اشعار عزا . شعر عاشورا



فصل عزا

اشعاري از مرحوم محمد رضا آقاسي

سلام بر تو و نيزه اي که حامل توست
به محملي که درونش تمامي دل توست
سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت


نگاه غم زده ي زينب پريشانت


دشت پر از ناله و فريادبود
سلسله بر گردن سجاد بود
فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خيمه دل بوي محرم گرفت
زهره منظومه زهرا حسين
کشته افتاده به صحرا حسين
دست صبا زلف تورا شانه کرد
بر سر ني خنده مستانه کرد
چيست لب خشک و ترک خورده ات
چشمه اياز زخم نمک خورده ات
روشني خلوت شبهاي من
بوسه بزن بر تب لبهاي من
تا زغم غربت تو تب کنم
ياد پريشاني زينب کنم
آه از آن لحظه که بر سينه ات
بوسه نشاندند لب تيرها
آه از آن لحظه که بر پيکرت
زخم کشيدند به شمشيرها
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگير ها
آه از آن لحظه که سجاد شد
همنفس ناله زنجير ها
قوم به حج رفته به حج رفته اند
بي تو در اين باديه کج رفته اند
کعبه تويي کعبه به جز سنگ نيست
آينه اي مثل تو بي رنگ نيست
آينه رهگذر صوفيان
سنگ نصيب گذر کوفيان
کوفه دم از مهر و وفا مي زدند
شام تو را سنگ جفا مي زدند
کوفه اگر آينه ات را شکست


شام از اين واقعه طرفي نبست


کوفه اگر تيغ و تبرزين شود
شام اگر يکسره آذين شود
مرگ اگر اسب مرا زين کند
خون مرا تيغ تو تضمينکند
آتش پرهيز نبرد مرا


تيغ اجل نيز نبرد مرا
بي سر و سامان توام ياحسين
دست به دامان تو ام يا حسين
جان علي سلسله بندم مکن
گردم از خاک بلندم مکن
عاقبت اين عشق هلاکم کند
در گذر کوي تو خاکم کند
تربت توبوي خدا مي دهد
بوي حضور شهدا مي دهد
مشعر حق عزم منا کرده
ايکعبه ي ششگوشه بنا کرده اي
تير تنت را به مصاف آمدست
تيغ سرت را به طواف آمدست
چيست شفابخش دل ريش ما
مرحم زخم و غم و تشويش ما
چيست به جز ياد گلروي تو
سجده به محراب دو ابروي تو
بر سر ني زلف رها کرده اي
با جگرشيعه چه ها کرده اي
باز که هنگامه برانگيختي
بر جگر شيعه نمک ريختي
.....
دورباعي قيصرامين پور براي امام حسين و يارانش
آيين

اين خاک به خون عاشقان آذين است
اين است در اين قبيله آيين ، اين است
زاين روست که بي سوار برمي گردد
اسب تو که زين و يال آن خونين است
آن حادثه

خود را چو ز نسل نور مي ناميدند
رفتند و به کوي دوست آراميدند
سيراب شدند زآن که در اوج عطش
آن حادثه را به شوق آشاميدند
تضمين غزل حافظ
مرحوم چلويي

سبکباران به سوي کربلا بستند محمل ها
در آن وادي پر خوف و خطر کردند منزل ها
جوانان بني هاشم به پا کردند محفل ها


چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ي دل ها


زدند آسان و ليکن عاقبت افتاد مشکل ها


شترها زير بار عشق با وجد و طرب واله
روان بودند در خار مغيلان چون گل و لاله
زنان در محمل عصمت روان از ديدگان ناله


بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله
فرو بردند سر خورشيد و مه در برج و محمل ها


سپاه شاه مظلومان بسوي کربلا عازم


سپهسالار اردو ؛ شمس دين ؛ ماه بني هاشم
سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم


علي اکبر بذکر يا قدير و قادر و قائم
که ما رفتيم سوي دوست بشتابيد مايل ها


علي اصغر به خواب ناز روي دامن مادر


نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر


سکينه بنگرد بر قدر و بالاي علي اکبر


رقيه بي خبر از زجر راه و خشت زير سر


جوانان مي روند با پاي خود بر سوي قاتل ها


نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور


غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر


علم افراشته جولان دهد در ميمن و ميسر


ز سقايي برد ارث البته از ساقي کوثر


الا يا ايها الساقي ادر کاساً و ناول ها


مسلمانان کوفه شاه را کردند مهماني


و ليکن کافران دارند ننگ از اين مسلماني


نوشته نامه ها آن فرقه ي بدتر ز نصراني


نمي دانم چه بنوشتند خود نا گفته مي داني


هم آن هايي که مي کردند قرآن را حمايل ها


رسيد اردو به دشت کربلا شهر حسين آباد
حسين آباد بود آن سرزمين از اول ايجاد


عزيز حضرت باري در آن جا بارها بگشاد
براي نصرت دين اهل عالم را ندا در داد


به جان و دل بلي گفتند کوشيدند از دل ها


شه ملک امانت فيض بخش مومن و کافر


نشسته بر سرير معدلت با صولت حيدر


به پا نعلين شيث ، عمامه ختم رسل بر سر


عصاي موسوي در کف ، رداي احمدي در بر


همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها


صبا عنبر فشان کن گلستان شهادت را


که شاه دين دهد خون از گلو نخل رسالت را


به پايان مي رساند حضرتش کار شفاعت را


بزن " ساعي " به چوگان عمل گوي سعادت را


که همچو شمع مي سوزند و مي گريند ناقل ها

shahab.nadimi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-06-2010, 12:59 PM   #3
shahab.nadimi
مدیرگروه سایت
 
shahab.nadimi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 40,211
Thanks: 46
Thanked 113 Times in 105 Posts
Rep Power: 10 shahab.nadimi is on a distinguished road
shahab.nadimi به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض ياران




ياران

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان
فرياد و فغان دارم دورديکش ميخانه
هر سو نظر اندازي صد خاطره مي سازي
زآنها که سفر کردند دلشاد از اين خانه
تا سر به بدن باشد اين جامه کفن باشد
فرياد اباذرها ره بسته به بيگانه
اي واي که يارانم گلهاي بهارانند
رفتند از اين خانه رفتند غريبانه
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان
فرياد و فغان دارم دورديکش ميخانه
هر سو نظر اندازي صد خاطره مي سازي
زآنها که سفر کردند دلشاد از اين خانه
تا سر به بدن باشد اين جامه کفن باشد
فرياد اباذرها ره بسته به بيگانه
اي واي که يارانم گلهاي بهارانند
رفتند از اين خانه رفتند غريبانه
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشنو از ني چون حکايت ها کند

بشنو از ني چون حکايت ها کند


از سر ببريده اي هر دم حکايت ها مي کند


بشنو از ني چون شکايت ها کند


وز لب خشکيده اي هر دم حکايت ها کند
بشنو از ني در ره دلدادگي


در زه دلدادگي فرزانگي


بشنو از ني آن به غايت راستين


حامل راس حسين اندر زمين
بشنو از ني از زمين کربلا
ناله و نفرين و آه و نينوا
بشنو از ني چون حکايت ها کند
از بدي هاي زمين هر دم شکايت ها کند


بشنو از ني از زبان اهل دل


راستگويان در سراي اهل دل


بشنو از ني واقعه از کربلا


کاروان کي ميرسد در نينوا ؟
بشنو از ني ، آن زمان سلطان حسين


بي بدن قرآن قرائت مي کند راس الحسين

shahab.nadimi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-06-2010, 01:00 PM   #4
shahab.nadimi
مدیرگروه سایت
 
shahab.nadimi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 40,211
Thanks: 46
Thanked 113 Times in 105 Posts
Rep Power: 10 shahab.nadimi is on a distinguished road
shahab.nadimi به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض شعر های عاشورا

شعر های عاشورا
نمی دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله های بی صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع ها، قندیل ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می چرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم

دمی که اسب ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را ای بی کفن، در کسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می بخشد گل خونت
تو را ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی تاب در بی تابی طشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومهی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم
علیرضا قزوه
shahab.nadimi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-06-2010, 01:01 PM   #5
shahab.nadimi
مدیرگروه سایت
 
shahab.nadimi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 40,211
Thanks: 46
Thanked 113 Times in 105 Posts
Rep Power: 10 shahab.nadimi is on a distinguished road
shahab.nadimi به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

شب شب عاشوراست
شب عشق است و وفا
می وزد باد میان حرمی می پیچد رایحه سیب بهشت بوی سیب بوی گیسوی حبیب
در خیام اصحاب سینه هایی بی تاب
همه مشغول دعایند و نماز
تا خدا در پرواز
در کنار اینان خیمه هاشمیان
حرم آل علی
خیمه ای نجمه زند شانه به زلف قاسم
زیر لب می گوید کنم تا که عمو اذن جهادم بدهد
کاش بابایم بود
آن طرف می آید
نغمه لالایی
کودک بی شیرم صبر کن تا دم صبح
باز از اشک عمو می نوشی
باز با بازی طفلان حرم می جوشی
آن طرف در خوابند
کودکان دخترکان
همگی آسوده
همه آرام ز لالائی پر تنتنه ای
دم لالائی کیست ؟
این صدای قدم عباس است
گرد در گرد حرم می چرخد
می وزد باد و صدای تپش بیرق او می آید
علمی در دستی تیغ در دست دگر
زیر لب ذکر خدا می آید
ساعتی اما بعد کودکان بیدارند
دختران بی تابند
گرچه حتی نرسید است سحر
چه شده خواب ز چشمان همه بال زده
گوئیا یک نفر از راه خبر آورده
خبری پیچیده
خیمه ها لرزیده
اشک در چشم همه حلقه زده
عمه جان کاری کن
شیر بر گرد حرم می گردد
همه جا تاریک است
دشت دشتی پر خوار
آسمان تیره و تار
جز صدای قدمش زمزه ها خاموش است
ناگهان ناله ای آمد که منم زینب تو
زانوان عباس
پیش بانو لرزید
خواست تا روی قدمهای عقیله افتد
دستهای خواهر
شانه اش بالا رفت
گفت یادت مانده ؟
شب قدری که پدر پر می زد ؟
از شکاف در حجره تو را می دیدم
دست در دست حسین
یاد داری نفس آخر بابایم را
کربلا جان تو و جان حسین
گفت آری بانو
گفت آری به خدا یادم هست
گفت عباس شنیدم که امان نامه به دستت دادند
کودکان در خیمه ز نفس افتادند
گوئیا آوار شد عالم به سرش یکباره
عرق چهره سرخش به زمین می ریزد
رگ پیشانی او پیدا شد
به امیری که علم داده به دستم سوگند
من کجا ؟ حرف امان نامه کجا ؟
دشت فردا سرخ است
از دم شمشیرم
از سفیر تیرم
چشم خاتون می نگرد
از دم خیمه که چه غوغا سازم
رزم را یک طرفه ختم به خیرش سازم
من کجا حرف امان نامه کجا
ندهم هیچ امانی که نفس تازه کند
جان بانو عمری است
پیش خود لحظه شماری کردم
عقده ام باز کنم
بغز دیرینه خود را شکنم
از همانانی که همگی جمع شدند
همه از خانه خود آوردند
پشته های هیزم پشت درب حرم بابایم
از همان نامردی که شنید از پس در
نفس زهرا را
خاطرات تلخی است
که شما می گفتید
از همانی که در خانه تان آتش زد
دود بود و در آتش زده و مادرتان می نالید
شعله بالا می رفت
سرخ تر میشد میخ
ضربه ای را که در از جا افتاد
به رخ مادر خورد
سینه اش خونین شد
پهلویش را بشکست
محسنش رفت ز دست
گفت حیدر تو نیا جای تو نیست
محسنم کشته شده فضه بیا
از همانی که طناب
زد به دستان علی
مادرت دامن بابا بگرفت
به کسی گفت نزن
از همانی که غلاف زد به بازو آنجا
گردنش می شکنم
یاس را پرپر کرد
من کجا حرف امان نامه کجا
باز هم مثل قدیم
کوچه ای روضه مادر برپاست
مثل فردا اما
لحظه ای که حرمش غارت شد
دید گوشه ای از دشت چه غوغا شده است
نیزه داران جمعند
سر راس عباس
باز دعوا شده است
shahab.nadimi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-06-2010, 01:01 PM   #6
shahab.nadimi
مدیرگروه سایت
 
shahab.nadimi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 40,211
Thanks: 46
Thanked 113 Times in 105 Posts
Rep Power: 10 shahab.nadimi is on a distinguished road
shahab.nadimi به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


سرما ، گرما ، تیغ ، مشک و دریا
آسمان صاف زمین حیران است
همه انگار که سر گردانند
چه شده ؟ دشت چرا می لرزد ؟
غرق در گرد و غبار است چرا ؟
چه شده ؟ معرکه ای پیچیده
لشکری پاچیده
اینهمه لشکریان از کدامین سپهند ؟
چه شده می نالند ؟
همه از چهار طرف فکر فراند چرا ؟
گوئیا مرد به اوضاع همه می خندد
مثل یک کابوس است
آنکه دارد قدمی می دود و هر که ندارد چه کند ؟
همه وحشت زده بر ترس دچارند چرا ؟
پنجه هول و حراس همه را چنگ زده
باز طوفان شده است
لرزه افتاده به ارکان زمین
باز طوفان شده است
گردبادی که چنین می پیچد
هر چه در پیش قدم می بیند همه را می شکند
تند بادی که چنین می تازد
می کند از ریشه تن هر نخلی را
می کند از جایش کوهها را حتی
می کشد در پی خود همه دریا را
کس ندید است به خواب
اینچنین رزمی را
وای بنگر که سواری است که در میدان است
گرم بازی شده و معرکه سرگردان است
چه شکوهی دارد
کیست این سیف الله ؟
ذوالفقاری به کفش می رقصد
اندکی می چرخد
لحظه ای می غرد
چه قدر دست و سر و پا و کله خود و سپر
در هوا می پیچد
کیست این وجه الله ؟
تیغ را دور سرس باز می چرخاند
آسمان را به زمین می چسباند
این سلحشور که شمشیر دو پیکر دارد
روی لبهاش فقط نغمه حیدر دارد
کسیت این شیر نژاد ؟
غیرت الله ببین
گره بر ابرو زد
چنگ در محضر او زانو زد
کاش می شد که کسی تاب نگاهش را داشت
تا بدانند همه معنی چنگیدن چیست
تا ببینند همه که غریدن چیست
رزم بازیچه اوست
این جوانی علی است
پهلوانی علی است
مرتضی هیبت اوست
همه جا صحبت اوست
صاحب فضل و علم باز آمد به حرم
تا که از مرکب خود زد به سر خاک قدم
کودکان باز دویدند به سویش
ناگاه
کودکی دامن او می گیرد
کودکی انگشتش
همگی حلقه شدند مثل هر بار چه غوغا شده است
یک نفر گفت که آرام علی در خواب است
تا که از مرکب خود زد به سر خاک قدم
باز کلثوم و رباب و زینب
نفس راحتی از سینه کشیدند
خدا را شکر
چه پناهی داریم چه سپاهی داریم
ولی عباس دلش عقده دیگر دارد
با خودش زیر لبی صحبت مادر دارد
اشک در گوشه چشمش گل کرد
زیر لب با خود گفت
کاش در کوچه به همراه حسن می بودم
گردنش می شکنم
به خودش آمد و دید حلقه اشکش را
با سر انگشت ، رقیه می برد
ژاله چشمش را
گل لبخند عمو پیدا شد
چه قدر زیبا شد
کودک تشنه لبی مشک به دستش داد و
به شریعه پر زد
ولی اینبار همه منتظرند
ساعتی نگذشته
در میان خیمه
کودکی می گوید
این دم تکبیر است
این پدر بود که تکبیر کشید
اندکی بعد از آن با لبخندان گفت :
این رجزهای عموست
باز تکبیر پدر
باز تکبیر عمو
باز تکبیر پدر
باز تکبیر عمو
باز تکبیر پدر
ولی اینبار جوابی نرسید
لحظه ای صبر کنید که عمو می آید
ولی افسوس جوابی نرسید
اندکی صبر کنید
دستها بالا رفت
روس سرها می خورد
رفت از هوش رباب
آن طرف ها اما بین نخلستانها
علمی خون آلود
تشنه ای روی زمین
تشنه ای چاک ترین
پاره های مشکی
روی خاک است عمو
دستهایش پس کو ؟
بدن مبهمی از یک سردار
هاله ای از قد و بالای رشید
چه قدر زخم به پیکر دارد
تیرها با همه قامت به تنش جا شده اند
چه قدر پیکر او پر دارد
ولی انگار که یک تیر در آن ها پیداست
ولی انگار که یک تیر تفاوت دارد
با سه شعبه عجیب نیزه ای کوچک بود
بین مژگان خورده
اثری نسیت ز چشم زیبا
باز بر پا شده است
خیل عدو هلهله ها
یا که چشمش که ببیند جایی
دید از دور صدا می آید
گوش وا کرد و شنید که صدای قدمی آرام است
غرق خونابه تقلایی کرد
گفت ای مرد بایست
اندکی صبر نما تا بیاید به برم از حرم اربابم
بعد از آن این تو این راس علمدار جوان
یک نفر آه کشید
ناگهان صوت ضعیفی بشنید
ناله ام بنین نیست
مو سپید است و کمان دست بر پهلویش
دست دیگر بی جان
پسر رعنایم مادرت زهرایم
ناله ای زد سقا
خوب شد چشم مرا تیر ز هم پاشیده
که ندارم دیگر
طاقت آنکه ببینم زخمی
گوشه چادر و چشمت مادر
گوشوارت چه شده ؟
چه کسی روی تو را نیلی کرد ؟
گردنش می شکنم
shahab.nadimi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-06-2010, 01:02 PM   #7
shahab.nadimi
مدیرگروه سایت
 
shahab.nadimi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 40,211
Thanks: 46
Thanked 113 Times in 105 Posts
Rep Power: 10 shahab.nadimi is on a distinguished road
shahab.nadimi به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

حضرت علي اصغر (ع)
گرم روز است و تمام خورشید
آفتاب است که می بار تیغ
نیست آبی که لبی تر گردد
نیست اشکی زند حلقه به چشم بی جان
گوشه خیمه ای بی تابی مادری می خواند
پرده ای از دل خود نغمه لالائی
شاید اینگونه بخوابد طفلش
ولی اینبار چه آرام و ضعیف
تشنگی جوهر او را برده
تا که هرم نفسش
می خورد بر رخ کودک آرام
چهره سوخته اش می سوزد
مادری چشم به راه
گونه هایش زخم است
رد سرخی است که از ناخن کوچک طفلش مانده
هر دو با هم تشنه
هر دو با هم بی تاب
هر دو دل داده به آواز پدر
تا کلامی گوید
ساقی از راه رسید
باز هم مشک پر آب
چه قدر طولانی است
انتظار رخ تاول زده ای
نفس سوخته ای
کمی آن سوتر از او
زیر یک خیمه تفدیده خشک
کودکانی جمعند
همگی دل واپس
چشم دارند به دل گرمی یاسی کوچک
دختری پوشیده
زیر یک چادر سبز
نازدانه که چنین می گوید
دلتان قرض خیال همگی راحت باد
غم مبادا که به دل را دهید
مشک سیراب عمو در راه است
لحظه ای صبر عمو می آید
به خودم گفته که بر می گردم
قول داده به حرم می آید
دلتان قرص که دریا با اوست
ولی انگار در این لحظه شنیدند کسی می آید
کسی از دور به سمت خیمه
او عمو نه خود باباست
ولی وای چرا اینگونه
قامتش خم شده است
دست دارد به کمر
دست دیگر به عمودی که پناه حرم است
می کشد خیمه عباس زمین می افتد
بهت در جمع حرم می پیچد
بغزها می شکند
ناله ها می آید
گوش ها را دگر از قبل سبک تر بکنید
عمه در حلقه ماتم زده دخترکان
گره بر هر گره معجر آنان می زد
گوئیا سوخته خاکستر شد
خیمه مادر و طفل
آه از شرم رباب
تازه می خواست بگوید بابا
تازه می خواست لباسی که عمو آورده ....
غرق در حال پریشانی خود بود که دید :
پدرش می گوید
اصغرم را بدهید
تا که سیراب دو کف آب گوارا گردد
طفل را بابا برد
باز هم در دل او نور امیدی پر زد
خواست تشویش بیاید به سراغش اما
غم به خود راه نداد
گفت اینبار علی سیراب است
باز هم چشم به راه بر در خیمه خود
کند تر می گذرد ثانیه ها
که سیاهی کسی پیدا شد
چشم هایی که ز فرط عطش بسته شده
خیره نمود
زیر لب با خود گفت
پس علی کو ؟
چه شده ؟
بچه ام با او نیست
بچه با بابا نیست
دید باباست ولی چهره او خونین است
گوشه هایی ز عبایش خون رنگ
می رود پشت خیام
سر به زیر است چرا ؟
پسرم پس چه شده ؟
پسرم با او نیست
خواست حرفی بزند
بهت وجودش را برد
نفسش بند آمد
بعد بغزی سوزان رفت دنبال پدر
چشمهای تارش دید در پشت حرم
گودی قبری را
کوچک اما کم عمق
دست بابا خاکی
دید در سینه خاک کودکش خوابیده
خنده ای بر لب اوست
چشمهایش باز است
زلفهایش خونی
بین قنداقه سرخ
مثل یک کابوس است
سرش انگار به مویی بند است
از گلویش اثری نیست ولی
خبری نیست از آن حلق سپید
گوئیا حنجره اش تارهای صوتی
همگی سوخته اند
همگی آب شده
جای آن تیغه یک تیر مهیب است و
سرش بیرون است
طول آن بیشتر از قد علی
حجم آن بیشتر از حجم سرش
گوش تا گوش نمانده چیزی
حرمله می خندند
زانوانش خم شد
چشمهای پر از شرم زمین می نگرد
دست خود برد به سمت لحد و چید بر آن
پنجه بر خاک زد و روی مزارش پاشید
مشتی از خاک به سر
بعد آهی جانکاه
اثر از قبر نبود
یا نشانی سنگی
یا که تلی از خاک
اثر از قبر نبود
حال ، زینب ماند و مادری خاک آلود
ساعتی تلخ گذشت
در غروب سرخی
که حرم شعله ور از دست جسارت شده است
خیمه آتش شده است
دختران می سوزند
همه هستی شان
مثل گهواره به غارت رفته چشم مجروح رباب
دید در پشت خیام
در همانجا که نشانش کرده
در همان نقطه که خاکش کرده
گودی قبری هست
گودی کوچکی اما
خبر از کودک معصومش نیست
سر خود را چرخاند
طرف طبل زنان
طرف هلهله ها
نیزه دارانی دید
بر سر نیزه افراشته خونین و قطور
اصغر خود را دید
که به او می نگرد
که به او می خندد
حرمله می خندند
shahab.nadimi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
اشعار, شعر, عاشورايي


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن

خريد فيلم | اس ام اس عاشقانه | ساخت وبلاگ | دانلود درايور لپ تاپ | خريد فيلم سه بعدي | دانلود فيلم سه بعدي | دانلود فيلم سه بعدي |

فارس فروم

no new posts